درد...

 

دردهای من
گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست
درد مردم زمانه است
مردمی که چین پوستینشان
مردمی که رنگ روی آستینشان
مردمی که نامهایشان
جلد کهنه ی شناسنامه هایشان
درد می کند

من ولی تمام استخوان بودنم
لحظه های ساده ی سرودنم
درد می کند

انحنای روح من
شانه های خسته ی غرور من
تکیه گاه بی پناهی دلم شکسته است
کتف گریه های بی بهانه ام
بازوان حس شاعرانه ام
زخم خورده است...

قیصر امین پور

ای که نمی دانم به چه نامت بخوانم

مرا از این بی تویی سیاه

و آنکه به درد خبر می دهد

که اشکهایمان اشکهای دو انسان

در این گردونه مکرر کار ما ریخته است

کی به بایان تلخ خود می رسد

دوست دارم خودمو از این زنجیری که از سقف شرکت آویزونه آویزون ببینم

بعضی وقتا میشه تو زندگی آرزو میکنی دلت بشکنه تا با خودت بی حساب شی.

امیدوارم این همون باشه

پایش درد می کرد

ریشه زده بود در خاک

کلاغ گوشه آستینش را پاره کرد

تنبانش افتاد

یک پا بیشتر نداشت

پرنده دستش را خواندست

کشاورز

با خودس فکر می کرد شاید.

باز هم

مادرش لکه هایش را پاک خواهد کرد

دامنش را می گویم

{برادرم محمد}

نمی دونم چی.....

مغز آدما سوار به تنشون نیست

سایه هامون جلوتر از جسممون حرکت میکنه

چقدر حرف دارم واسه گفتن ولی تو اولین نفری هستی که فکر میکنی دارم سفسطه میکنم

اگه مثل همه آدما رفتی سر کار و اومدی و چای خوردی و خوابیدی هیچ لذتی از زندگی نمی بری

اینکه ذهنت مشغول باشه و لای چرخ دنده های روز مرگی گیر نکرده باشی لذت وصف ناپذیری بهت میده

هیچ وقت تو زندگیم نخواستم با وابسته شدن یا تعلق پیدا کردن به یه چیز یا جسم خاکی فکر کنم این آخر آرامشه

کاش طوری بود که فکرت توی جیبم بود.

و بقیش هم به قول دکتر حرفهایی برای نگفتن......

 

وصیت نامه حسین پناهی

قبر مرا نیم متر کمتر عمیق کنید تا پنجاه سانت به خدا نزدیکتر باشم.

بعد از مرگم . انگشتهای مرا به رایگان در اختیار اداره انگشت نگاری قرار دهید.

به پزشکی قانونی بگویید روح مرا کالبدشکافی کند. من به آن مشکوکم!

ورنه حق دارند با طلبکاران من کتک کاری کنند.

عبور هر گونه کابل برق. تلفن. لوله آب یا گاز از داخل گور اینجانب اکیدا ممنوع است.

بر قبر من پنجره بگذارید تا هنگام دلتنگی گورستان را تماشا کنم.

کارت شناسایی مرا لای کفنم بگذارید. شاید آنجا هم نیاز باشد!

مواظب باشید به تابوت من آگهی تبلیغاتی نچسبانند.

روی تابوت و کفن من بنویسید: این عاقبت کسیست که ز گهواره تا گور دانش بجست.

دوست ندارم مردم قبر مرا لگد مال کنند. در چمنزار خاکم کنید.

کسانی که زیر تابوت مرا می گیرند باید هم قد باشند.

شماره تلفن گورستان و شماره قبر مرا به طلبکارانم ندهید.

گواهینامه رانندگیم را به یک آدم مستحق بدهید. ثواب دارد.

در مجلس ختم من گاز اشک آور پخش کنید تا همه به گریه بیفتند.

از این که نمی توانم در مجلس ختم خودم حضور یابم قبلا پوزش می طلبم.

به بهشت نمی روم اگر مادرم آنجا نباشد

مناجات

برویم به تماشای خدا

من به تماشای خدا عادت دارم 

وضو را یادم دادو مرا با خود برد

عاقبت عاشق خود شد

خدایی که  از خود تعریف می کرد

تقدیمی

تن ناز پر قناری پوش

چارقد سفید بر دوش

خال زیبا پری خاتون

وروجک بازی گوش

گوش که نه ! دروازه آبی پوش

چشم خمار

ای که در حرف آبستن یک مردی

عصایم را بده راهم را برگردم

می خواهم برگردم آخر

از اینجا ره به جایی نیست

آه

کاش می شد تمام دوست داشتنم را تقدیمت کنم

چه می ماند از من اگر همه تو می شدم

تنهاییم را با تو به حراج می گذاشتم

با تو

با تو که نمیدانم به چه نامت خوانم

من

همه چیز از پنجره ای شروع شد

که رو به خانه شما باز می شد

و من دزدانه دیدن را آموختم

پنجره را گل گرفت و گفت و گفت و گفت

زیبا سخن می گویی

اما مگر تو خود دزدانه مادر را ندیدی

از آن پس پلکهایم که به مدت طولانی هم را می بوسند

فقط پنجره می بینند

من از ترس بسته شدن پنجره ای دیگر

بی تفاوت از کنارشان می گذرم