ما از کجای قصه پرت شدیم...
عجیب بوی ماندگی و کهنگی دارد همه چیز، بویی شبیه بوی نم لحاف ها...
برایت گفته ام:
که این روزها چطور با درد دستهام کنار می آیم و شبها از بی خوابی و درد کلافه می شوم
مانده ام بلاتکلیف بین خواست آدم ها و داشته های خودم اگر این درد دستهام بگذارد
مدام با خودم کنار می آیم که "مدام یکی نمی دانم از کجای زندگی پیدایش می شود که هیچ خاطره مشترکی ندارد با من...
غریبه که نیستی، یک قسمتی از من همیشه در خاطرات مشترک کش می آید، کش می آید و می رسد به حال، کش می آید و می رود به آینده، غریبه که نیستی، من از کجای زندگی پرت شده ام اینجا که هیچ سنخیتی با این درد ها و رنج ها ندارم
غریبه که نیستی بیا کمی در چناران قدم بزنیم و این خاطره را کش بدهیم از باغ انگور تا چناران، کش بدهیم از الموت تا چناران، کش بدهیم تا حال، کش بدهیم تا آینده ، آینده ، آینده، شاید این مبهم ترین قسمت دردهام باشد.
من به مکعب سیاه می اندیشم..توی این مکعب همه چیز بدون هیچ تازگی سر جای خودشون قرار گرفتن..پس جهان هیچ چیز برای شگرف کردن ما انسانها نداره ..کافیه تمام پنجره هارو ببندی و پرده ها رو بکشی.