آشفته روزیست این روزها

حالا بعد از ده سال دوباره دست به کمر راه می رود و درد در تمام تنش می پیچدو هربار که ناله ای از سر درد سر می زند یاد سوگند نامه پزشک می افتم همین چند وقت پیش که پزشکی فقظ سر صد هزار تومان سوگند پزشکی را زیر پا گذاشت،آقای انصاری مطمئن باشید که حال مادرتان بهتر خواهد شد با این کاری که روی او انجام خواهم داد.

 

اما حالا دیگر قادر به بلند شدن از زمین هم نیست و همین که سراغ دکترش را میگیرم با جواب"اگر عمل نکرده بود بهتر می شد" روبرو می شوم.

حالا ما مانده ایم و مادری که از درد دیسک کمر به خود می پیچد و کاری از دستمان برنمی آید جز گرفتن سراغ این پزشک و آن پزشک.همین دیروز پزشکی را در تهران پیدا کرده ام که حاضر است با ویزیت دویست و پنجاه هزار تومانی مشکل مادر را حل کند.وقتی تمام شرایط مادر را برای او گفتم خیلی مسمم جواب داد "من قبلاً هم از این بیمارها داشته ام که مداوا شده اند"

به گفته خودش مدرک جراحی مغز و استخوانش را از آلمان دریافت کرده است.ما اما بین دو راهی مانده ایم که آیا به این پزشک هم مراجعه کنیم یا نه؟!...نکند که مثل دفعه قبل بدتر شود.آشفته روزیست این روزها...

براي من بود همه....درد را ميگويم

 

و هر قدم كه به پاييز نزديكتر مي شوم درد ها كمي بيشتر از گذشته برايم حرف مي زنند چه سري دارد اين پاييز لعنتي كه خيابان هي خودش را جر ميدهد كه ما را باهم قدم بزند و به جهاني بينديشيم كه پر از هيچ و هيچ و هيچ است و دلمردگي اين هيچ ها و تنهايي خودش را بياويزد از تو....از من

راستش را بخواهي خواستم براي زاد روزم چيزي نوشته باشم ولي انگار اين روز هيچ فرقي ندارد با روزهاي قبل ترش و فقط اين غروب لعنتي پاييز كه هي چنگ مي زند به دل و اين سايه كش دار لعنتي كه هي دلش مي گيرد پشت اين همه هيچ ها...

14/7/93

غروب پاييز

غروب خوبي مي تواند باشد وقتي يك ساعت زودتر محل كارم را ترك ميكنم‌،داخل تاكسي مي توانم به همه چيز فكر كنم به اتومبيل هايي كه مثل موشهايي كه دمشان را آتش زده باشي در هم ميلولند،فكر كنم به مزارع كشاورزي،فكر كنم به همه چيزهايي كه آقايي كه پشت سر من در تاكسي نشسته است هرگز به آنها فكر نمي كند و در اين حين يادم برود كه به رسم هميشگي من هنوز چهره راننده تاكسي را نديده ام،راننده اي كه مي تواند رفيق سالهاي دور و رفته باشد،رفيقي كه مي تواند حرف دوره كارداني را پيش بكشد،و من اما هيچ يادم نيست كه كدام خيابان ما را باهم تجربه كرده است،من مي توانم به آن مسير كوتاه فكر كنم مسيري كه قرار است پياده سر كنم و به مقصد مورد نظر برسم و از صبح امروز صحبت كنم بي اينكه كسي منتظر باشد كه بداند امروز صبح بر من چه گذشته است،مي توانم به آن مردي فكر كنم كه مرا خوشبخت ترين آدم دور و اطرافش مي خواند و نمي داند كه خوشبختي در درون انسانهاست،من به آن مرد فكر ميكنم كه هر روز براي خودش شعر مي خواند،من به كائنات فكر مي كنم من به طبيعت من به مونوريل ها،اما در من كسي ست كه قادر است گاهي جور ديگري بينديشد جور ديگري رفتار كتد حماقتهايش با من فرق دارد و قادر است فرياد بكشد من اما ارام و بي صدا مي شكنم كه همسايه بالا دستي را بيازارم در من اما كسي ست كه گاهي دست بلند مي كند روي آدمها... من اما به اين مي انديشم كه مي توانم دود سيگارم را بپاشم روي كتابخانه ام،بپاشم به كائنات من مي توانم دود سيگارم را بپاشم به تمام هستي... حرف بين خودمان بماند اصلا مگر اين نوشته مي تواند بدون حضور تو تمام شود.

تو هستی تو چند سال است که در من جریان داری و تمام پرسه هایت را و شمارش نفسهایت را...

 وقتی چشمهایت را می بندی تا دستانم را نگیری یعنی تو در من جریان داری...کمی مکث کن در من عزیز دلم حوالی همین پاییز حوالی همین سیگار حوالی همین درد که می پاشی در من حوالی همین مروارید...

می توانی بایستی در من قدم بزنی در من فکر کنی در من کافه چی باشی در من کتاب بخوانی در من تو می توانی درد باشی در من...

نفس بکش در من لعنتی جریان پیدا کن مرگ باش در من تو مرگ باش در من درست لحظه ای که می توانی مرا فراموش کنی و به جهان بینی خود بیندیشی من اما حل می شوم در تو تحلیل میروم در تو من اما میمیرم در تو...

تو در خاطرات همین کتاب برایم می مانی همین دفترچه همین مداد کوچک همین باغ سبز...

تو اما برایم می مانی مثل زیبایی دستبندت مثل زیبایی چشمهایت و چشمهایت و چشمهایت...

حوالي همين روزها مرگ فرا خواهد رسيد...

 

ننوشتن و فكر كردن به حجوم كلماتي كه به ذهنم سرازير مي شوند هم اين روزها نوعي عادت شده است.

عادتي كه مرگ را مجسم ميكند.مرگي كه نميدانم كجاي اين روزهاي لعنتي گريبانم را خواهد گرفت شايد جلو كيوسك روزنامه فروشي وقتي دارم دنبال ماه نامه نسيم بيداري ميگردم يا وقتي لاي ورق هاي روزنامه ش ر ق گم ميشوم.

مرگ روزي بي گمان فرا خواهد رسيد و من و تو و تمام لعنتي هاي جهان را وقتي جلو كيوسك روزنامه فروشي يا وقتي در كافه كنار شهر يا وقتي كه شعر ميخوانيم يا سيگاري آتش ميزنيم.

مرگ روزي فرا خواهد رسيد وقتي كه تصميم ميگيرم براي آخرين بار صورت زيباي تو را وقتي كه چشمهايت بسته است نظاره كنم حوالي همين روزها مرگ فرا خواهد رسيد....