رد پای خاطرات من همیشه پشت در خانه ات تمام می شود...
دوست دارم سرش داد بکشم باور کن من دیگر آدم سابق نیستم
اصلن این روزها می توانم با خیلی از حرفها و کارهای تو مخالف باشم
هر بار که از من رد می شوی تکه ای از تو در من جا می ماند
اصلن این روزها بعضن گم می شوی در من
وقتی بزرگترین اتفاق در کوتاهترین زمان ممکن روی می دهد
نه ...باور نمیکنم این روزها اتفاقی در تو افتاده باشد
حالا تو حی بگو همه چیز همان طور است که تو حدس می زنی
مثل حس ششمت که خیلی وقتها فقط زر می زند و بعد بدون اینکه طعم لبهای تو را چشیده باشد حی فتوا صادر می کند که انگار کاسه ای زیر نیم کاسه است
انگار دنیای جلو چشمانش پازل وجود توست و هر بار تکه ها را کنار هم می چیند
و اینبار جور دیگر... دفعه بعد کمی جدی تر....ملیح تر
و قصه تو که تمام می شود پرسه هایی آغاز می شوند که تا ادامه می روند.
من به مکعب سیاه می اندیشم..توی این مکعب همه چیز بدون هیچ تازگی سر جای خودشون قرار گرفتن..پس جهان هیچ چیز برای شگرف کردن ما انسانها نداره ..کافیه تمام پنجره هارو ببندی و پرده ها رو بکشی.