بعضی وقتها آنقدر پری از او که قدرت فکر کردن به کس دیگری را نداری توی ذهنت ساعتها با او حرف می زنی با او قدم می زنی با او چای می نوشی کتاب می خوانی و آخرش سیگار و بعد با او به رخت خواب می روی و درست قبل از اینکه جرات فکر کردن به بوسیدن لبهایش را داشته باشی به خواب....
روز بعد با نوازشش بیدار می شوی و صبحانه ای را که برایت تدارک ندیده را میل میکنی.
به خیابان که می رسی همه چیز از نو شروع می شود انسانها در هم میلولند ماشین ها به سرعت دور و دورتر می شوند و خیال معلوم نیست درون کدام تاکسی انتظار تورا می کشد یا شاید با اتومبیل که از کنارت گذشت از تو دور و دور و دورتر....
شب که برمیگردی بازهم او نیست که خستگی را از تنت بگیردو پشت در بگذارد،به رخت خواب که می رسی نیست که تورا در آغوش بگیردو با تمام وجود عشق بورزد...تنهایی ما انسانها مثل کهکشان خالیست...
روز بعد با نوازشش بیدار می شوی و صبحانه ای را که برایت تدارک ندیده را میل میکنی.
به خیابان که می رسی همه چیز از نو شروع می شود انسانها در هم میلولند ماشین ها به سرعت دور و دورتر می شوند و خیال معلوم نیست درون کدام تاکسی انتظار تورا می کشد یا شاید با اتومبیل که از کنارت گذشت از تو دور و دور و دورتر....
شب که برمیگردی بازهم او نیست که خستگی را از تنت بگیردو پشت در بگذارد،به رخت خواب که می رسی نیست که تورا در آغوش بگیردو با تمام وجود عشق بورزد...تنهایی ما انسانها مثل کهکشان خالیست...
+ نوشته شده در ۱۳۹۳/۰۸/۰۷ ساعت 11:3 توسط mohsen ansari
|
من به مکعب سیاه می اندیشم..توی این مکعب همه چیز بدون هیچ تازگی سر جای خودشون قرار گرفتن..پس جهان هیچ چیز برای شگرف کردن ما انسانها نداره ..کافیه تمام پنجره هارو ببندی و پرده ها رو بکشی.