بعضی وقتها آنقدر پری از او که قدرت فکر کردن به کس دیگری را نداری توی ذهنت ساعتها با او حرف می زنی با او قدم می زنی با او چای می نوشی کتاب می خوانی و آخرش سیگار و بعد با او به رخت خواب می روی و درست قبل از اینکه جرات فکر کردن به بوسیدن لبهایش را داشته باشی به خواب....
روز بعد با نوازشش بیدار می شوی و صبحانه ای را که برایت تدارک ندیده را میل میکنی.
به خیابان که می رسی همه چیز از نو شروع می شود انسانها در هم میلولند ماشین ها به سرعت دور و دورتر می شوند و خیال معلوم نیست درون کدام تاکسی انتظار تورا می کشد یا شاید با اتومبیل که از کنارت گذشت از تو دور و دور و دورتر....
شب که برمیگردی بازهم او نیست که خستگی را از تنت بگیردو پشت در بگذارد،به رخت خواب که می رسی نیست که تورا در آغوش بگیردو با تمام وجود عشق بورزد...تنهایی ما انسانها مثل کهکشان خالیست...

ناگفته های مداد کوچک

صدبار گفتم که کاش تونسته باشم رنجم رو بهت منتقل کرده باشم.صدبار به خودم گفتم که حداقل به خودم مدیون نباشم که چرا؟!...

این روزها فرق دارد آشفتگیش با روزهای پیش ترش این روزها تو می توانی روزنامه بخوانی و به اسید پاشی در کشور فکر کنی،من مدام کوبانی کوبانی.

 

 

رفت...رفت و به هیچ چیز فکر نکرد....رفت بدون اینکه دستم را فشرده باشد،بدون اینکه گفته باشد نگران نباش همه چیز درست می شود،رفت تا شاید به مرگ بیندیشد،رفت تا شاید به مرگ بیندیشم.