پایش درد می کرد
ریشه زده بود در خاک
کلاغ گوشه آستینش را پاره کرد
تنبانش افتاد
یک پا بیشتر نداشت
پرنده دستش را خواندست
کشاورز
+ نوشته شده در ۱۳۹۰/۰۸/۱۹ ساعت 12:43 توسط mohsen ansari
|
ریشه زده بود در خاک
کلاغ گوشه آستینش را پاره کرد
تنبانش افتاد
یک پا بیشتر نداشت
پرنده دستش را خواندست
کشاورز
من به مکعب سیاه می اندیشم..توی این مکعب همه چیز بدون هیچ تازگی سر جای خودشون قرار گرفتن..پس جهان هیچ چیز برای شگرف کردن ما انسانها نداره ..کافیه تمام پنجره هارو ببندی و پرده ها رو بکشی.