همه چیز از پنجره ای شروع شد

که رو به خانه شما باز می شد

و من دزدانه دیدن را آموختم

پنجره را گل گرفت و گفت و گفت و گفت

زیبا سخن می گویی

اما مگر تو خود دزدانه مادر را ندیدی

از آن پس پلکهایم که به مدت طولانی هم را می بوسند

فقط پنجره می بینند

من از ترس بسته شدن پنجره ای دیگر

بی تفاوت از کنارشان می گذرم