من
همه چیز از پنجره ای شروع شد
که رو به خانه شما باز می شد
و من دزدانه دیدن را آموختم
پنجره را گل گرفت و گفت و گفت و گفت
زیبا سخن می گویی
اما مگر تو خود دزدانه مادر را ندیدی
از آن پس پلکهایم که به مدت طولانی هم را می بوسند
فقط پنجره می بینند
من از ترس بسته شدن پنجره ای دیگر
بی تفاوت از کنارشان می گذرم
+ نوشته شده در ۱۳۹۰/۰۸/۰۷ ساعت 22:27 توسط mohsen ansari
|
من به مکعب سیاه می اندیشم..توی این مکعب همه چیز بدون هیچ تازگی سر جای خودشون قرار گرفتن..پس جهان هیچ چیز برای شگرف کردن ما انسانها نداره ..کافیه تمام پنجره هارو ببندی و پرده ها رو بکشی.