حالا که همین مه صبحگاهی تا پشت درهای خانه آمده است ، من چقدر زود دلم برای پاییز، پاییز عزیزم، پاییز دوست داشتنی تنگ شد،حتماً خصلت تاریکی ست در تاریکی عواطف و احساسات آدمها شکل دیگه ای به خودش می گیره.

حالا که در همین حیات ایستاده ام و مه تمام حیاط را بلعیده است ، تمام خانه را بلعیده است ، همین بلعیدن ها و تاریکی کافیست تا به دردهات فکر کنی، کاش چیزی بود که دردها را می بلعید و بعد شبیه مه صبحگاهی از گلوی بغض گرفته اش بیرون می داد.

 

پی نوشت: پاییز را از بوی برگ های سوخته چنارها و زمستان را از سرشار شدن کوچه از مه در نیمه شب ها می شناسم.تو را اما....