ساعت 02:00 بامداد
حالا که همین مه صبحگاهی تا پشت درهای خانه آمده است ، من چقدر زود دلم برای پاییز، پاییز عزیزم، پاییز دوست داشتنی تنگ شد،حتماً خصلت تاریکی ست در تاریکی عواطف و احساسات آدمها شکل دیگه ای به خودش می گیره.
حالا که در همین حیات ایستاده ام و مه تمام حیاط را بلعیده است ، تمام خانه را بلعیده است ، همین بلعیدن ها و تاریکی کافیست تا به دردهات فکر کنی، کاش چیزی بود که دردها را می بلعید و بعد شبیه مه صبحگاهی از گلوی بغض گرفته اش بیرون می داد.
پی نوشت: پاییز را از بوی برگ های سوخته چنارها و زمستان را از سرشار شدن کوچه از مه در نیمه شب ها می شناسم.تو را اما....
+ نوشته شده در ۱۳۹۵/۱۰/۰۹ ساعت 14:2 توسط mohsen ansari
|
من به مکعب سیاه می اندیشم..توی این مکعب همه چیز بدون هیچ تازگی سر جای خودشون قرار گرفتن..پس جهان هیچ چیز برای شگرف کردن ما انسانها نداره ..کافیه تمام پنجره هارو ببندی و پرده ها رو بکشی.